به Balackrooz خوش آمدید ...
خدا شونه هاتو نیافریده که غمهاتو بندازی روش
اینا  را  ساخته  که  بندازی  بالا  و  بگی  بیخیال





این مطلب توسط ali salehi  روز یکشنبه 23 بهمن 1390 در ساعت 11:29 ب.ظ نوشته شد | نظربدهید()
وقتی دلتنگ شدی

به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داری

وقتی نا امید شدی

به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی پر از سکوت شدی

به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه

به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته





این مطلب توسط ali salehi  روز شنبه 23 اردیبهشت 1391 در ساعت 11:23 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه
دیوار اتاق پر از عکس میشه
 اماهمیشه دلت برای کسی تنگ میشه
 که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی............





این مطلب توسط ali salehi  روز جمعه 25 فروردین 1391 در ساعت 08:52 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
یکماه از نامزدی من و سارا می گذشت . توی این یکماه طعم لذت بردن از زندگی رو حس کرده بودم. می تونم به جرات بگم سارا تنها عشق توی زندگی من بود . ساده و صمیمی و دوست داشتنی . یکهفته بعد از آشناییمون توی دانشگاه ازش خواستم با من ازدواج کنه . با شرم و حیای خاصی گفت : - اگه پدر و مادرم راضی باشن , منهم راضی ام . و این نقطه عطف زندگی من بود . بعد از نامزدیمون زندگیم شده بود سارا. ورود او به زندگیم امید و طراوت خاصی بخشیده بود . در مورد همه چیز با هم توافق داشتیم . سارا همسر ایده آل من بود . تا اینکه اون جمعه کذایی از راه رسید . پرویز دوست صمیمی دوران دبیرستانم از کانادا برگشته بود ایران و من رو به خونه ای که تازه تو تهران خریده بود دعوت کرده بود . من دوست داشتم سارا رو با همه دوست های صمیمیم آشنا کنم . به همین خاطر موضوع رو با سارا در میون گذاشتم . اول تمایلی برای اومدن نداشت . می گفت توی جمع مجردی بودن یک زن جنبه خوبی نداره . ولی من قانعش کردم . بهش گفتم پرویز از کانادا برگشته ایران . اونجا همه چیز با تمدن گره خورده . اون کلاسش خیلی بالاتر از این حرفاس. و بلاخره سارا راضی شد که با من به این مهمونی بیاد . روز جمعه از راه رسید . پرویز با روی گشاده از ما استقبال کرد . منهم که با دیدن او خاطرات خوب روزهای قدیم برام زنده شده بود , کلی از دیدنش خوشحال شدم . توی مدتی که خونه پرویز بودیم , پرویز مدام از خاطراتش توی کانادا حرف میزد . و گاهی اوقات تعریف شیرین کاریاش باعث خنده من و سارا می شد . سارا محو صحبت های پرویزبود . بعد از اینکه از پرویز خداحافظی کردیم , سارا بهم گفت که پرویز آدم جالبیه . منم تایید کردم . وقتی سارا پیشنهاد کرد پرویز رو به خونه شون دعوت کنیم , من خوشحال هم شدم سادگی و صداقت سارا نمی ذاشت هیچ فکر خاصی توی ذهنم راه پیدا کنه . پریز رو یکهفته بعد به خونه سارا دعوت کرد کردم . اون روز پدر و مادر سارا برای راحتی ما رفتن مهمونی .. پرویز با سارا خودمونی تر شده بود . سارا هم از هم کلامی با پرویز لذت می برد . اینو توی چشماش حس می کردم . موقع ناهار سر میز متوجه نگاه های خاص اونا بهم شدم . گر گرفتم . انگار توی معده ام سرب می ریختم . پرویز زیاده روی کرده بود . من نباید بهش اجازه می دادم اینقدر به سارا نزدیک بشه . بعد از ناهار شوخی و خنده پرویز و سارا ادامه پیدا کرد . اونا به من توجهی نداشتن . انگار من اونجا زیادی بودم . از پذیرایی زدم بیرون . توی دستشویی سرمو گرفتم زیر آب سرد . داغ شده بودم . فکر می کردم تب دارم . توی آینه نگاه کردم . چشام سرخ شده بود . مرد ها هم گاهی حسود می شن . برگشتم توی اتاق , سارا گفت : - کجا بودی مهران , نمی خوای خاطره های پرویز خان رو گوش کنی ؟ به سردی گفتم : بهتر پرویز کتاب خاطراتشو چاپ کنه تا همه بخونن و لذت ببرن . پرویز گفت : آره پیشنهاد خوبیه , منم تو فکرش بودم. و بعد هردو خندیدند . کفرم داشت در می اومد . دوست داشتم به پرویز بگم پاشم گم شو برو بیرون . پرویز گفت : خوب من دیگه باید برم .از پذیراییتون خیلی ممنون. ببخشید سرتون رو به در آوردم . سارا : خواهش می کنم . ولی هنوز ساعت پنج نشده , خواهش می کنم تشریف داشته باشید . - باشه وقتی به سلامتی آقامهران خودش خونه دار شد . الان قرار دارم , فرصت برای مزاحمت زیاده . سارا به من نگاه کرد . - آره پرویز جون فرصت زیاده , برو به قرارت برس . سارا اخم کرد . ولی من به روی خودم نیاوردم . پرویز بعد از خداحافظی گرمش با سارا رفت . به محض اینکه پرویز رفت سارا با عصبانیت بهم گفت : - معلوم هست چت شده , چرا باهش اینطوری رفتار کردی ؟ با عصبا نیت و ناراحتی گفتم : -من باید ازت بپرسم این چه رفتاریه ؟ سارا تو به رفتار خودت توجه کردی ؟ - چه رفتاری ؟ مگه من چیکار کردم؟ - بگو و بخند با یه مرد غریبه کم کاری نیست . نو زن منی . دوست ندارم اینطوری با یه غریبه احساس نزدیکی کنی . می فهمی سارا ؟ - اووو , اینه تمدنی که می گفتی ؟ دو کلمه حرف و چند تا لبخند شد بگو و بخند ؟ تو هم شدی مثل طالبان. - بله , خیلی ممنون . نمی دونستم احساس یه شوهر به همسرش رو اینطور تعبیر می کنی . - ببین مهران , دوره قدیم گذشته الان قرن بیست و یکمه . اگه قرار باشه مثل قدیما رفتار کنیم که بهمون می گن دهاتی . باید به روز بود . - سارا من ازت می خوام با هیچ مرد غریبه ای شوخی و خنده نداشته باشی , اینم یه خواسته عقلانی و مشروعه . این فرهنگ ماست . - همه چی اینجا قدیمی شده , من دوست دارم توی ارتباطام آزاد باشم . - مثل اینکه بحثمون داره جدی می شه؟ - بله , خیلی جدی . ما باید این مسائل رو قبل ازینکه پشیمونی به بار بیاره حل کنیم . - سارا تو چت شده , ما قبلا با هم همه حرفامونو زده بودیم . - مهران , من باید بیشتر راجع به این موضوع فکر کنم . ... اونشب با ناراحتی از خونه سارا زدم بیرون . با خودم فکر می کردم چه راحت ورق بر می گرده . همش تقصیر خودم بود . سارا اونشب یه جور دیگه شده بود . می دونستم که تحت تاثیر حرف های پرویز بوده . پرویز لعنتی . دو روز بعد با خونه سارا تماس گرفتم . - مهران می خوام یه چیزی بهت بگم . حس کردم می خواد عذر خواهی کنه , به خاطر اینکه غرورش نشکنه گفتم : - ولش کن سارا , اونشب تموم شد . تقصیر منم بود . - موضوع یه چیزه دیگه اس . - چی شده ؟ - ببین مهران , من این دو روز کلی فکر کردم . به همه چیمون . مهران من احساس می کنم ما برای هم ساخته نشدیم . ما خیلی از هم دوریم . حس کردم زمین زیر پام دهن باز کرد. این سارا بود که داشت این حرف هارو می زد .احساس سرگیجه کردم .دنیا دور سرم میچرخید . - الو , مهران؟ - سارا این خودتی ؟ تو داری این حرفارو می زنی ؟ ما برای هم ساخته نشدیم . همین .تموم اون حرفا , تموم اون روزهایی که با هم بودیم ساختگی بود ؟ سارا من نی تونم باور کنم . تو عوض شدی . - تو هم عوض شدی مهران , همه عوض می شن . فقط اینو بهت بگم من خوب فکرامو کردم . هرچی بین ما بوده تموم شده . باشه؟ - سارا تو رو خدا یه کم فکر کن چی می گی . تو داری از روی احساسات حرف می زنی. آره قبول دارم اونشب تقصیر من بود . ببخشید . خوبه . - نه مسئله اونشب نیست , مسئله یه عمر زندگیه . من اصلا هم حرفام از روی احساس نیست . روی همش فکر کردم . ما نمی تونیم با هم زندگی کنیم . - همین , به همین راحتی ؟ - متاسفم . نمی دونستم چی بگم یا چیکار کنم .فقط حس می کردم همه چی خراب شده . تموم روزای خوب من تموم شده بود . داشتم سارا رو از دست می دادم . - نمی شه بیشتر فکر کنی . تو داری یه زندگی رو بهم می زنی ؟ - نه مهران . من خوب فکرامو کردم . خواهش می کنم همه گذشته مونو فراموش کن . نمی تونستم واستم . پاهام می لرزید . - سارا من دوستت دارم . تو معنی دوست داشتن رو می فهمی ؟ - متاسفم مهران... - تو داری منو خورد می کنی .سارا تو ... - ب........وق -الو .... قطع کرده بود . همه چیز رو قطع کرده بود . آی خدای من .... چندین بار رفتم خونه شون . ولی نمی خواست منو ببینه . اصلا باور نمی کردم . دنیای من تیره و تار شده بود . چرا باید اینطور می شد ؟ تبدیل شدم به یه مرد دلشکسته و تنها . یه غریبه. یکماه از آخرین تماس من و سارا می گذشت که خبر نامزدی سارا و پرویزو رفتن اونا به کانادا مثل پتک توی سرم کوبیده شد . چشام سیاهی می رفت . نه این امکان نداشت . چطور می تونستن؟ سرم داشت زیر این فشار می ترکید . سارا و پرویز , سارا و پرویز..... آه خدای من . پرویز بهترین دوستم... سارا تنها عشقم .......... منو له کردن . چطور تونستی سارا ؟ چطور تونستی ؟ پس تموم این قضیه زیر سر پرویز بود . ای نا مرد .... من تموم شده بودم . اونقدر غرورم پا مال شده بود که بتونم راحت گریه کنم . از خونه زدم بیرون . مثل دیوونه ها. سیگار پشت سیگار . توی دود و سیاهی کوچه ها گم شدم . گریه می کردم . خشم و نفرت و عشق توی سینه ام گره خورده بود . می خواستم داد بزنم . راه گمشده زندگیمو توی خیابونای تاریک جستجو می کردم . - تاکسی , مستقیم . توی ماشین ولو شدم . گیج و منگ . تنها و سرد . غریبه و سرخورده.... صدای ترانهای که از ضبط صوت تاکسی پخش می شد منو به خودم آورد . رفیق نا رفیقم در پشت پا استادی جواب خوبیهامو چه نامردونه دادی راهت دادم تو قلبم با یک دنیا صداقت رو دست خوردم دوباره تو گرمی رفاقت پشت هر پس کوچه کسیست در کمین دوست از من کنده پوست ضربه کاری نه از دشمن کزا وست.




این مطلب توسط ali salehi  روز چهارشنبه 2 فروردین 1391 در ساعت 11:01 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سكوتی میانشان حكمفرما شد.
منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.
منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود جوانه زد.
از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یك عشق بزرگ،
عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می كرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز كردند.
یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...
ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و
گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد !!!
منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معركه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !
یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من كردن به ژاله گفت:
ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......
در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.
بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند.

 و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
ژاله هم می دید هم حرف می زد ...


منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی ؟!
منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت و گفت:
مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد ...
بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد.
وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سرشو به علامت تاسف تكون داد و گفت: همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.
همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
سلامتی اون یه معجزه بود !
منصور میون حرف دكتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ...







این مطلب توسط ali salehi  روز چهارشنبه 2 فروردین 1391 در ساعت 04:15 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
گریــــه کن عزیزم اما نـه فـقــط واســـه خــــودت
واسـه اینـــکه نمیـــشه دیــــگه بیــــام تــــولـــد ت

گریـــه کـــن جـــداییـــها مـا رو رهــــا نمیــکـنــن

آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن

گریــــه کـن حـالا حـالا بایـد از هم جـــدا باشیــــم

بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم

گریـــه کــن منــم دارم مثـــل تــو گریــه میــکنــم

بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم

گریــــه کـن واســه شــبایی که بـــدونٍ هم بودیـــم

تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم

گریــه کن سبک میشـی روزای خوب یــادت میـاد

گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد

گریــه کــن برای قولـی کــه بــهــش عمــل نـــشد

واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد

گریـــه کـن بـرای رویـایی که قسمـــت نـمی شـــه

یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه

گریه کن بـرای خوابـــــا که فقط یه خواب بـــودن

واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن

گریــه کن واسه خوشی هایـــــی که نازل نمی شن

واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن

گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمی شه

دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه

گریــه کن بـــذار تمــــام عقــده هات شســته بشــه

حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه

گریـــه کن واسه همه واســه خودت ، بــــرای من

توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن

گریه کن تا آینه شـــه بــاز اون چشــــای روشنـت

واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنــت






این مطلب توسط ali salehi  روز سه شنبه 1 فروردین 1391 در ساعت 12:01 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
اه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم





این مطلب توسط ali salehi  روز دوشنبه 29 اسفند 1390 در ساعت 12:01 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت





این مطلب توسط ali salehi  روز یکشنبه 28 اسفند 1390 در ساعت 12:01 ق.ظ نوشته شد | نظرات()

من یاد گرفته ام: مهم نیست که در زندگی چه داری، بلکه مهم اینست که چه کسی را داری.

زندگی را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترین قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند.

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند... بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز.

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

عشق رو میشه تو دستای خسته پدر دید .... و توی نگاه نگران مادر ... نه تو دستای منتظر یه غریبه میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی






این مطلب توسط ali salehi  روز یکشنبه 28 اسفند 1390 در ساعت 12:01 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
تعداد صفحات
1 -  2 -  3 -  4 -  5 -  6 -  7 -  ... - 
تعداد کل : 11 تا